بررسي مفهوم سكولاريسم و تاثير آن بر تمدن جديد غرب و جوامع اسلامي
واژگان كليدي
سكولاريسم، نسبي انگاري، معرفت، تقدس زدايي، آزادي عقل، عقلانيت ذاتي، عقلانيت صوري
سكولارشدن : سابقه ي تاريخي و دلالتهاي مفهومي
1. سابقه ي تاريخي واژه ي سكولار شدن
واژه ي انگليسي سكولار مشتقي است از كلمه ي لاتين سكيولوم كه به معني نسل يا يك دوره ، و يا روح دوران به كار مي رفت و گاه بر طول يك دوره نيز دلالت داشت.
در جريان مذاكرات صلح وست فاليا، نمايندگان فرانسه واژه ي سكولار شدن را براي انتقال كنترل املاك و داراييهاي كليسا به دولت به كار بردند. از اين ببعد كلمه ي سكولار شدن با معنايي نزديك به كاربرد امروزين آن، كه به نوعي ناظر به كاهش اقتدار يا قلمرو دين است، مورد استعمال قرار گرفت.
ماكس وبر و ارنست تروخ اولين بار « سكولار شدن» را به صورت واژه اي توصيفي و تحليلي به كار بردند. در اين رويكرد، به خصوص در كاربرد وبر، سكولار شدن يك « نوع آرماني» است كه براي مطالعه ي برخي از تحولاتي كه از رنسانس به اين سو در ارتباط با موقعيت دين و باورهاي ديني در جوامع غربي رخ داده است، داراي قابليتهاي تحليلي است . اين تلقي خنثي از واژه ي سكولار شدن در بين مورخين و جامعه شناسان رواج يافت، « سكولار شدن » يك مدل مفهومي براي تحليل فرايند خاصي است كه مناسبت و قابليت كاربرد آن در موقعيتهاي مختلف بايد مورد بررسي انتقادي و تجربي قرار گيرد. با وجود اين كه واژه ي سكولار شدن در تاريخ و جامعه شناسي معني خنثايي داشته است از نظر اكثر متألهين و علماي دين نشانگر نيروي مهاجمي بود كه مي بايست مهار گردد.
صرف نظر از جدالهاي سياسي و عقيدتي كه در ارتباط با مفهوم سكولار شدن جريان داشته، از منظر تحليلي هم بين علماي علوم اجتماعي در مفهوم و واقعيت اين فرايند و حتي درباره ي مناسبت و كارايي تحليل آن اختلاف نظرهاي زيادي وجود داشته است.
2. مفاهيم مختلف سكولار شدن
در حدود سه دهه ي قبل كه، همانند امروز بحثهاي مربوط به سكولار شدن در بين جامعه شناسان و مورخين دين رواج و رونقي داشت، شاينر در يك مقاله به بررسي آثار منتشر شده درباره ي سكولار شدن پرداخت تا دلالتهاي مفهومي متفاوت آن را مشخص كند و كارايي تحليلي آن را روشن سازد. براساس نظر شاينر سكولار شدن توسط نويسندگان مختلف به شش معني به كار رفته است. دراين جا به پنج معني از سكولاريسم كه برخي از آنها حوزه ي متداخلي هم دارنداشاره مي شود :
1-2.افول دين:
منظور از « افول دين » اين است كه نمادها ، عقايد و نهادهاي ديني كه پيش تر مورد قبول و متنفذ بودند، اعتبار و نفوذ خود را از دست مي دهند و دين آرام آرام از بين مي رود. افزايش نسبت كساني كه بسياري از اعتقادات تاريخي دين خود را انكار مي كنند و يا در مورد درستي آنها ترديد دارند و كاهش مواردي همچون اعتبار روحانيان، ازدواجهاي صورت گرفته براساس سنتهاي ديني، عبادت و حضور در مراسم عبادي جمعي، و حتي ميزان آثار هنري و ادبي داراي زمينه ي ديني، از جمله معرفهاي اين تعريف از سكولار شدن در نظر گرفته شده اند.
2-2. همنوايي با اين دنيا:
منظور از همنوايي با اين دنيا اين است كه گروههاي ديني و يا جوامع ديني از ماوراء طبيعت روي برمي تابند و بيش از پيش به« اين دنيا » رو مي آورند. به اين ترتيب ممكن است دين و دينداران در جامعه ي مقتدر و با نفوذ باشند اما فلسفه، اخلاق و آداب آنان عمدتاً ناظر به اهداف اين دنيايي است. بر اساس اين تعريف يك جامعه ي كاملاً سكولار جامعه اي است كه كاملاً جذب اهداف عملگرايانه زندگي شده و از اين حيث گروه ديني با بقيه ي گروههاي اجتماعي تفاوتي ندارد.
3-2. رهايي جامعه از قيد دين:
رهايي جامعه از قيد دين عمدتاً ناظر به محدود شدن حوزه ي نفوذ دين به زندگي خصوصي است . بر طبق اين تعريف از سكولار شدن، جامعه از تعبير و تفسيرهاي ديني كه در گذشته بر آنها مبتني بود جدا مي شود تا خود را به صورت مستقل سامان دهد و در نتيجه دين را در عرصه ي زندگي فردي محدود مي سازد. بر همين اساس، هاناآرنت سكولار شدن را « قبل از هر چيز جدا شدن دين و سياست» تعريف مي كند.
اين برداشت از سكولار شدن به دو صورت مطرح شده است:
الف: نهادي – اجتماعي : سكولار شدن نهادي معمولاً ناظر است به پيدايش دولت « سكولار » و بر عهده گرفتن تدريجي وظايف آموزشي، رفاهي، قانونگذاري و قضايي كه قبلاً بر عهده نهاد دين و يا تحت نفوذ و كنترل آن بود.ب: فكري - وجودي : منظور از جنبه ي فكري – وجودي رهايي از قيد دين، تلاش در راه ايجاد عرصه مستقلي براي دانش است كه از پندارهاي ماوراء طبيعي و آموزه هاي ديني آزاد باشد. سكولار شدن علم ، هنر و اخلاق مشخصاً به معني خارج شدن آنها از كنترل نهاد دين و يا فاصله گرفتن آنها از قرائت خاصي از جهان بيني ديني است. سكولار شدن به معني « رها شدن جامعه از قيد دين » را مي توان با مفهوم « تمايز پذيري» كه توسط پارسونز مطرح شده است، نزديك دانست.
4-2. جابجايي باورها و نهادهاي ديني:
« جابجايي» به اين معني است كه برخي از باورهاي ديني ، دانش، و الگوهاي رفتاري كه خالصاً ديني هستند و قبلاً در حوزه ي قدرت متعالي بودند به پديده هاي مخلوق قدرت بشر و در حوزه ي مسئوليت او تبديل
مي گردند. بر اين اساس ، بعضي از نظريات معروفي كه توسط علما و فلاسفه ي جديد و در بستر جهان بيني هاي غير ديني مطرح شده اما صبغه اي ديني دارند مصداقي از سكولار شدن به معناي « جابجايي» قلمداد شده اند. به عنوان مثال مي توان گفت كه روح سرمايه داري، اخلاق كالوني سكولار شده است، يا روايت ماركسيستي از فلسفه، انقلاب، و سرانجام تاريخ و استقرار جامعه بي طبقه ي كمونيستي برخاسته از باور يهود- مسيحي رستاخيز است.
5-2. تقدس زدايي از عالم:
« تقدس زدايي از عالم» ، تعبير ديگري است كه براي سكولار شدن به كار رفته است،بر طبق اين تعريف، جهان به تدريج جنبه ي قدسي خود را از دست مي دهدزيرا انسان و طبيعت موضوع تبيين علي و دخل و تصرف قرار
مي گيرند. نقطه ي اوج سكولار شدن جامعه اي كاملاً « عقلاني»است كه پديده هاي ماوراء طبيعي و يا حتي رمزآلود در آن هيچ نقشي بازي نمي كنند. اين ديدگاه در واقع ناظر به همان مفهوم « افسون زدايي» ماكس وبر است كه به معني روند برگشت ناپذيري از عقلاني شدن است كه به يك جهان بيني كه دنيا را يك مجموعه ي عِلي خود بسنده مي داند منتهي مي شود.
ميرچا الياده هم علم را عامل اصلي تقدس زدايي مي داند، زيرا به نظر او « علم، طبيعت و زندگي انسان را آنچنان خنثي ساخته كه ديگر هيچ كانوني نمي تواند براي يكپارچه كردن كل هستي از يك پايگاه هستي شناسانه منحصر به فرد برخوردار باشد» ( سراج زاده ، 1384: 136 الي 141 )
پس سكولاريسم عبارت شد از توجه كردن به اين عالم ماده و چشم برگرفتن از مراتب ديگروجود؛ مراتبي كه وراي اين حيات تنگ مادي ما قرار دارد. و اين چشم برگرفتن در دو جا تحقّق پيدا مي كند: يكي در انديشه هاي ما و ديگري در انگيزه هاي ما. يعني، انسان دانستني هاي خود را منحصر مي كند به آنچه در اين عالم ماده مي شود ديد و خواند؛ اين مي شود سكولاريسم در انديشه . از آن طرف، انگيزه هاي ما هم اگر سكولار بشود بدين معناست كه انسان فقط براي همين حيات ومعيشت دنيوي تلاش كند و به چيز ديگري نينديشد و حساب ديگري در زندگي و ذهن خودش براي هيچ چيز ديگر باز نكند. معناي سكولاريسم دقيقاً اين است.
اگر زندگي آدمي چنين شود و آدمي تماماً مسخّر اين انديشه ي سكولار شود و انديشه و انگيزه ي خود را به او بدهد ، انسان كاملاً متفاوتي خواهد شد. به طور كلي، در اين صورت، عالم آدمي خيلي كوچكتر خواهد شد، و انسان در اين عالم كوچكتر گاه موفق تر هم به نظر مي رسد. درست همچون پادشاهي كه فتوحات كمي دارد و مملكت كوچكي را در اختيار دارد، كه در اين حال خيلي موفق تر حكمراني مي كند. اگر اين پادشاه به دنبال كشور گشايي و توسعه طلبي باشد و دائماً كشور بر كشور اضافه كند، درست است كه به ظاهر امپراتوري او خيلي بزرگ مي شود و بر قلمرو فتوحات او افزوده مي شود اما به همان نسبت از كفايت او در مملكت داري نيز كاسته مي شود.
سرّ اينكه انسان در جهان جديد از بعضي جهات موفق تر به نظر مي آيد اين است كه دايره و قلمرو حكمراني و منطقه ي تصرف عملي خود را كوچكتر و كوتاه دامنه تر كرده است؛ گر چه به همان نسبت چيزهايي را هم باخته و از دست داده است.
مفهوم سكولار شدن انگيزه ها
انطباق عقل با مراد خداوند، و نقش پيامبران
ما از پيامبري و از نقش پيامبر زياد سخن گفته و شنيده ايم . من اينجا به نكته اي اشاره مي كنم كه با بحث ما مرتبط است. كشف مهمي كه پيامبران نخست خود انجام دادند و بعد به مردم و به پيروان خود آموختند،اين بود كه كارهايي كه خودشان خوب اند ، مرضيّ خداوند هم هستند و كارهايي كه خودشان بدند مغضوب خداوند نيز هستند. اين مطلب را بايد بيشتر توضيح داد.
بعضي از كارهاست كه عقل ما مي گويد خوب اند،و بعضي از كارها هم هست كه عقل ما مي گويد بدند. خوب و بد بودن اين كارها اتفاق عقلاست. في المثل ، دروغگويي، اگر نه همه جا ولي در اكثر موارد بد است. راستگويي در اكثر موارد نيكوست. خيانت بد است و خدمت خوب است . . . اين تشخيص عقلاي عالم است. حتي اگر پيامبران هم نيامده بودند عقلاي عالم و حكما اين تشخيص را داده بودند. نمي گويم افراد عامي، ولي افراد فهميده و آگاه و حكيم اين درك را داشتند و مي دانستند و آموزش هم مي دادند و در كتابهايشان هم مي نوشتند كه پاره اي از كارها خوب و پاره اي بد است. كشف پيامبران اين بود كه گفتند اولاً، خدايي هست- و خدا را نوعاً پيامبران به مردم معرفي كرده اند- و ثانياً، گفتند كه پسند و ناپسند خداوند با اين نيك و بد عقلاني منطبق است. يعني ، آنچه را عقل آدمي مي گويد خوب است، خداوند هم آن را دوست دارد. و آنچه را عقل آدمي مي گويد بد است، مغضوب خدا هم هست. به تعبير ديگر ، عقل و شرع به دو سو و به دو قبله متوجه نيستند كه انسان اگر خداپرست شد كارهاي نيك و بدش با وقتي كه خداپرست نباشد فرق داشته باشد. چنين نيست كه در اين موارد خداشناسان به راهي بروند و عقلاي قوم به راهي ديگر. علي الاغلب و علي العموم اين دو مسير باهم منطبق اند. يعني ، به تعبير ديگر ، خداوند عقل آدمي را چنان ساخته است كه همان چيزهايي را كه خودش دوست دارد عقل مردم هم آنها را نيك مي يابد؛ و همان چيزهايي را كه او نمي پسندد عقل مردم هم آنها را بد مي داند. يعني آدمي اگر بر وفق عقل بي غرض و بي طمع خود عمل كند و تشخيص بدهد، در واقع مي توان گفت بر همان جاده اي افتاده است و راه مي رود كه خدا خواسته است. عكس اين هم وجود دارد. اگر انسان به حرف خدا گوش بدهد همان كاري را خواهد كرد كه عقل بي غرض و بي طمع آدمي و عقلا مي گويند.پيامبران كاشف اين مطلب بودند. معناي اين سخن اين است كه اخلاق ذاتاً از دين مستقل است. ارزشها و فضيلتها و رذيلتها ، ذاتاً از دين مستقل اند. يعني ، اديان نيك و بد را تعليم نمي دهند. اديان فقط پرده بر مي دارند از اينكه آنچه نيك يا بد است ، محجوب يا مغضوب خداوند هم هست. كشف پيامبران همين بوده است. اخلاق با دين انطباق تاريخي دارد. يعني اخلاقيات تاريخاً متكي به دين هستند اما منطقاً متكي به دين نيستد. يعني ، شما وقتي به گذشته ي آدمي نگاه كنيد، به منابع تاريخي نظر بدوزيد،پيامبران را خواهيد ديد كه نظامهاي اخلاقي توليد كردند و رايگان در اختيار آدميان نهادند. كار پيامبران اين بود كه به رايگان تعليم مي دادند. وقتي كه به تاريخ نگاه كنيم مي بينيم كه سيستمهاي اخلاقي از لحاظ تاريخي از دل مكاتب انبيا بيرون آمده اند، اما به لحاظ منطقي چنين اتكايي وجود ندارد يعني، انسان مي تواند منطقاً به نيك و بد اعمال برسد بدون اينكه از ديني از اديان كمك بگيرد. منتها، چون اكثر مردم اهل حكمت و تحليل و تحقيق نيستند و بيش از آنكه توليد كننده باشند مصرف كننده اند، بيش از آنكه فروشنده باشند خريدارند،و بيش از آنكه محقق باشند مقلّدند، پيامبران آمده اند تا دست آنها را پر كنند و متاعهاي رايگاني را به آنان بدهند. لذا، خطاب اكثر پيامبران با مردم اين بوده است كه چيزي را كه خودتان نداريد و قدرت توليدش را هم نداريد،بياييد از ما به رايگان بستانيد ، خطابشان با حكيمان و عالمان هم اين بود كه ما به شما اطمينان خاطر مي دهيم كه آنچه را شما با عقل بي طمع و بي غرضتان به آن مي رسيد مطلوب و محبوب خداوند نيز هست. لذا، مهم ترين پيام پيامبران اين نبود كه عقل بورزيد، بلكه مهمترين پيامشان اين بود كه عقلتان را آزاد كنيد. مشكل تمدن مغرب زمين اين نيست كه تمدني عقلاني نيست؛ اتفاقاً عقلانيت در اينجا در سطح وحشت آوري وجود داردو همه چيز به زير تيغ عقلانيت مي رود. مشكل اين تمدن اين است كه اين عقل آزاد نيست؛ اين عقل در گرو اگوئيسم است؛ در گرو خودخواهي و غضب و طمع و شهوت است. عقل به تنهايي نيكوست، اما به شرط اينكه آزاد هم باشد.
پيام مهم پيامبران آزادي بود ، نه علم و فلسفه و عقلانيت. آنها علم و فلسفه را به خود مردم وانهاده بودند. آنان گفتند خدا به شما عقل داده؛ برويد فلسفه بپردازيد و قوانين طبيعت را كشف كنيدو عالم را بشناسيد؛ برويد تجربه و خطا كنيد؛ خطاهاي خود را تصحيح كنيد و . . . جلو برويد. پيامبران نه طب به كسي آموختند، نه فلسفه، نه هندسه، نه علم تجربي. آنچه آنها بيش تر بر آن تأكيد مي ورزيدند ، و واقعاً هم اصلي ترين عنصر رسالتشان را تشكيل مي داد، همين پيام آزادي بود؛ آن هم آزادي به معناي دقيق: آزادي عقل
حال اين مسئله را به نحو ديگري نيز مي توان بررسي كرد و به آن نگريست. مي توان گفت، خواه خداوند از كاري خوشش بيايد خواه بدش بيايد، وقتي كه ما عقل داريم و عقل مي تواند نيكي و بدي اعمال را كشف كند و انگيزه هاي خوب و بد را در اختيار ما قرار دهد، ديگر حاجتي به خدا نداريم و اگر فقط به عقل اكتفا و اتكا بكنيم زندگيمان آباد خواهد بود؛ حالا، اينكه خداوند هم از كارهاي نيك خوشش مي آيد، چه بهتر؛ از كارهاي بد هم بدش مي آيد، باز چه بهتر. اگر ما خدا را به حساب نياوريم و فقط به احكامي كه عقلمان صادر مي كند قناعت كنيم، در اين صورت چه زياني كرده ايم؟ در سكولاريسم اين اتفاق افتاد.
سكولاريسم، در انساني ترين و معقول ترين چهره اش ، اين بود كه مي گفت، حال كه چنين انطباقي بين يافته هاي عقل ما و بين احكام شرع و مقصود خداوند برقرار است، حتي اگر خدا را كنار هم بگذاريم و از او غفلت سهوي يا عمدي هم بورزيم، چيزي را از دست نداده ايم و زيان نكرده ايم، بلكه بازهم بر جاده ي صوابيم و خانه ي دنيوي ما آباد خواهد بود. لذا، شما مي مانيد و عقلتان. عقل را به كار بيندازيد وآن را محور زندگي بكنيد و اساس و كانون تمام تأملات و داوريها قرار بدهيد؛ هيچ زيان نخواهيد كرد. از طرف ديگر، مي گفتند اصلاً تكيه ي بر دين زيانهايي هم دارد. چون، هميشه وقتي شما مي گوييد « دين »، چنين نيست كه با يك امر مستقل و خارجي مواجه باشيد، بلكه عده اي پيدا مي شوند و مي گويند ما حاملان دين هستيم. دين تا وقتي در كتاب است صامت است و سخني نمي گويد. اگر دين بخواهد در جامعه به نحو زنده و مجسم و ملموس چهره بنمايد يك عده متوليان خواهد داشت. يك عده به نام روحانيون و متوليان دين پيدا مي شوند و مي گويند كه ما حاملان و متوليان انحصاري دين هستيم،و بعد به نام دين هزار زور به مردم مي گويند و هزار آفت از اين كار به بار خواهد آمد. پس ، از نظر سكولاريست ها، اولاً،كنار گذاشتن دين،كنار گذاشتن خدا،كنار گذاشتن حاملان و متوليان دين، فوايدي دارد. ثانياً به عقل محض عمل كردن و فقط احكام عقل را محور زندگي قرار دادن هيچ زياني ندارد،حتي اگر پاي خدا هم از زندگي آدمي بيرون كشيده شود. لذا انگيزه ها را سكولار مي كنيم. يعني اگر عمل مي كنيم،عملمان براي خاطر خدا نيست،بلكه به خاطر اين است كه عقلمان مي گويد فلان كار خوب است. اگر هم خويشتنداري مي كنيم، عقلمان مي گويد فلان كار بد است. اين سيستم فلسفي ، با منطقي كه توضيح دادم، پشتوانه ي مكتب سكولاريسم است. با اين توضيح معلوم مي شود كه سكولاريسم نه مبتني بر هوسراني است، نه مبتني بر جهل،بلكه منطق روشني دارد.
در مغرب زمين،اقلاً سه- چهار قرن است كه سكولاريسم، به اين معنا و با اين تعريف مشخصي كه گفتم، متولد شده است. يعني، اولاً سعي كرده اند آفت هايي را كه از تصرفات حاملان و متوليان دين پديد مي آيد حذف كنند. ثانياً، به عقل رجوع كنند؛ آن هم عقل جمعي، با اطمينان از اينكه بالاخره همان طور كه خود پيروان دين هم مي گويند،خداوند هم بر احكام عقل صحّه مي نهد، پس ديگر ما چه زياني خواهيم كرد. مثالي مي زنم به اين جمله ي ديني توجه كنيد: « حبّ الوطن من الايمان»: وطن دوستي از ايمان است. يعني،يكي از تعلقات فرد با ايمان اين است كه بايد وطنش را دوست داشته باشد و اگر لازم بشود از وطن خود دفاع كند. اكنون بسياري از كشورها هستند كه نه سيستم حكومتي شان ديني است و نه مردمشان؛ ولي مگر از آب و خاكشان دفاع نمي كنند؟اينها هم حبّ وطن را در عمل و انگيزه كاملاً نشان مي دهند، اما هيچ وقت از خاطرشان هم نمي گذرد كه دارند يك كار ديني و ايماني انجام مي دهند.
ما امروز چنين عمل مي كنيم. غالب انتخابها و كارهاي ما براساس محاسبات عقلاني صورت مي گيرد. زندگي سكولار يعني همين. براي اغلب ما جست و جوي رضاي خداوند ديگر مطرح نيست ودر محاسباتمان دخالتي ندارد. البته بدمان نمي آيد كه خدا از ما راضي باشد، ولي روي اين امر حساب نمي كنيم و در جهت كسب آن تلاش نمي كنيم. فعلاً حتي زندگي افراد ديني اين گونه است؛ افراد غير ديني كه جاي خود دارند.ولي اين كار، چنان كه گفته شد،توجيه دارد. توجيه آن هم فعلاً- تا بعد به نقد آن برسيم- اين است كه عقل آدمي نيك و بد را تشخيص مي دهد و خدا هم بر عقل آدمي صحّه مي گذارد؛ لذا اشكالي ندارد كه انسان به عقل خود بسنده كند و فكر خدا و دين خدا هم نكند . معناي انگيزه ي سكولار اين است كه ما در شعاع تشخيص هاي عقلي و حسن و قبح عقلي حركت مي كنيم و انسانهاي محاسبه گري شده ايم.
معناي سكولار شدن انديشه ها
شما وقتي وارد عقلانيت نظري بشويد ، سكولاريسم انديشه اي را در آنجا پيدا مي كنيد. انديشيدن ما، فكر كردن ما، خبر گرفتن ما از اين عالم و داوري ما درباره ي حوادث، همه سكولار شده است. به اين معنا كه اين جهاني را كه در آن زندگي مي كنيم مستقل از جهانهاي ديگر و خود بسنده و بر پاي ايستاده مي بينيم. ما در تحليل حوادث و تحليل پديده هاي طبيعي هيچ گاه به چيزي بيرون از طبيعت ارجاع نمي دهيم. اين معناي عقل سكولار و علم سكولار است. گويي كه خود طبيعت در نگهداشتن خود، در گرداندن خود،در مديريت خود،در توليد و در ايجاد حوادث،در همه ي اينها خود كفاست و حاجتي به بيرون از خود ندارد. اين جهان در نگاه فيلسوفان گذشته ي ما و در نگاه پيامبران همچون يك گاهواره است و ما هم طفلهايي هستيم كه در آن خوابيده ايم. اين گاهواره با دو رشته به دو سو بسته شده است: يكي به مبدأ و ديگري به مّعاد. اگر اين دو رشته را پاره كنند اين گاهواره سقوط مي كندو مي افتد. ولي بشر جديد با اين عقل سكولار هيچ يك از اين دو رشته را نمي بيند و اصلاً كاري به آنها ندارد، و بلكه تصور مي كند كه اين گاهواره خودش در فضا ايستاده است و حاجت به اين كه از دو سو به دو جا بسته شده باشد و تكيه گاهي داشته باشد، ندارد. دكتر سروش مي گويد: به ياد مي آورم هنگامي كه در انگلستان، در ضمن دروس ديگر، تاريخ فيزيك مي خواندم، به هنگام بحث استاد از تئوري جنبشي گازها از وي پرسيدم كه اين مولكولهاي گازي چرا دائماً در جنبش اند. واكنش آن استاد برايم جالب بود. چهره اش چنان درهم رفت كه گويي هيچ گاه در اين باب نينديشيده است. پاسخش فقط اين بود كه « فرض ما چنين است »!در واقع، تئوري جنبشي گازها در فيزيك از اين نقطه شروع مي كند كه ما گازها را مجموعه اي از ذرات جنبان مي دانيم. از اينجا شروع مي كنيم و بعد به اين مي رسيم كه اين ذرات با هم برخورد مي كنند و . . . آنگاه همه ي قوانين مربوط به گازها را از آن فرض اوليه بيرون مي كشيم.
فكرنمي كنم هيچ فيزيكداني در اين باب انديشيده باشد كه اين ذرات چرا دائماً در جنبش اند. وقتي به اينجا مي رسيد و چنين سؤالهايي مي كنيد مي گويند اين سوالها متعلق به حوزه ي فلسفه است و ما را با آن كاري نيست. ما از اينجا شروع مي كنيم كه يك چنين واقعيتي را داريم و نتايج اين واقعيت را هم بيان مي كنيم. خود طبيعت هم همين طور است. يعني شما همين سوال ها را درباره ي طبيعت هم مي توانيد طرح كنيد. براي يك فيزيكدان يا يك شيميدان ، بيان قوانين طبيعت همه ي كاري است كه بايد بكند. او اگر واقعاً قوانين طبيعت را آنچنان كه هستند ( يا بهتر بگويم، آنچنان كه به تأييد تجربه برسند) بيان بكند، وظيفه اش را به انجام رسانده است. اما اينكه چرا قانون طبيعت اين است و چرا قانون ديگري ندارد،اين كار هيچ عالمي نيست. اين سوال را ممكن است كس ديگري بكند. چرا جهان چنين است كه هست؟ و چرا جور ديگري نيست؟ اين ديگر سوالي نيست كه شما از فيزيكدان يا شيميدان يا بيولوژيست بكنيد. اگر از او چنين سوالي را بپرسيد او مي گويد ، من فعلاً جهان را همين گونه كه هست توصيف مي كنم؛ و تازه اگر هم در اين كار موفق شوم خيلي هنر كرده ام. انديشه هاي ما هم به اين معنا سكولار شده است. يعني، ما ديگر با نسبتهاي مبدأ و معاد اين عالم كاري نداريم و آنها را از دانش تجربي بيرون گذاشته ايم و به آنها نمي انديشيم و از آنها سوال نمي كنيم. گاليله آمد و گفت ما علل بعيده را كنار مي گذاريم . . . گاليله تعبيري داشت كه آن را در تاريخ علم بسيار تكرار مي كنند. مي گويند گاليله گفت، علم به How ( چگونه ) مي انديشد؛ به Why ( چرا ) نمي انديشد. مي گفت، از ما نپرسيد كه چراسنگ به زمين سقوط مي كند؛ مكانيك فقط براي شما توضيح مي دهدكه سنگ چگونه و با چه شتابي و تحت چه فرمولي سقوط مي كند. همين و بس! البته منظور گاليله از چراها ، چراهاي واپسين بود: اينكه غايت يا مبدأ واپسين عالم كدام است.
او مي گفت ما به اين قبيل چراها جواب نمي دهيم. ما فقط به اين وضع حاضر نگاه مي كنيم و همين ها را توضيح مي دهيم – و البته اگر بتوانيم توضيح بدهيم خيلي هنر كرده ايم . علم ما هم به بيش از اين نمي رسد و مغز ما هم قدرت بيش از اين را ندارد . معناي دانش سكولار همين است.
اگر آنچه گفتيم روشن باشد ، اينك شما متوجه مي شويد كه توصيف غلطي نيست اگر بگوييم كه ما در عصر سكولاريسم زندگي مي كنيم . يكي از پيامدهاي ساده ي سكولاريسم اين است كه دين ودولت از هم جدا بشوند. به همان دليل كه شما نظافت را رها نكرديد ولي « النظافة من الايمان» را رها كرديد، سياست را بچسبيد ولي « السياسة من الايمان» را رها كنيد. معناي وحدت كليسا و دولت اين است كه شما به انگيزه ي ديني سياست بكنيد و بنا بر حكم ديني حكومت بكنيد. اگر « حبّ الوطن من الايمان» را فراموش كرديم و گفتيم ما وطن را به خاطر خودش دوست داريم نه به خاطر دين ؛ اگر « النظافة من الايمان » را كنار گذاشيتم و گفتيم نظافت را براي خاطر خود نظافت مي خواهيم و به اين كاري نداريم كه ديني هست يا ديني نيست؛ اين حكم در مورد سياست هم جاري مي شود. سكولاريسم همه ي انگيزه ها را غير ديني مي كند؛ از جمله انگيزه هاي سياسي ، انگيزه هاي آموزشي ، و اصولاً هر انگيزه اي را. لذا، اينكه سكولاريسم را برمبناي جدايي دين از دولت تعريف مي كنند، هم سطحي است هم گمراه كننده است . ريشه ي سكولاريسم خيلي عميق تر از اينهاست. جدايي دين از سياست در واقع يكي از ابتدايي ترين ميوه هايي است كه از شاخه ي آن درخت مي توان چيد.
در سكولاريسم همه ي انگيزه ها غير ديني مي شوند، از جمله انگيزه ها و عملهاي سياسي و حكومتي؛ آنچه مي ماند اين است: « العبادة من الا يمان » به اين ترتيب سكولاريسم در همه ي ابعاد و شؤون زندگي پياده مي شود، از جمله در زندگي سياسي. و در واقع سكولاريسم، با بياني كه كرديم، جاي مذهب را مي گيرد. اينكه مي گويند سكولاريسم ضدمذهب نيست ، اما بدتر از ضدمذهب است! براي اينكه رقيب و جانشين مذهب است و جاي او را پر مي كند.
در اينجا« ضد » به معني دشمن نيست، چون گفتيم كه سكولاريسم دشمن مذهب نيست و در پي برانداختن آن نيست. اما ضديت كه هميشه نوعي براندازي نيست. اگر شما چيزي را آورديد كه توانست جاي چيز ديگري را به تمام و كمال پر كند، آنگاه او را بيرون خواهد كرد. چه ضديتي از اين بالاتر! وقتي اين چيز جديد جانشين آن چيز قبلي شد ، شما ديگر به آن احتياجي احساس نمي كنيد. درست مثل دارويي جديد است كه همان نتيجه هاي داروي قبلي را بدهد، با اين تفاوت كه ارزانتر هم باشد. به لحاظ ظاهري نمي توان گفت اينجا ضديتي در كار است، چون اين هم همان كار را مي كند. ولي البته به اعتباري ديگر اين دو ضد هم هستند، براي اينكه دومي جاي اولي را پر مي كند و او را از صحنه بيرون مي راند. سكولاريسم به اين معنا جاي دين را پر كرده است. يعني، سكولاريسم انگيزه براي عمل به شما مي دهد؛ انگيزه اي كه ديگر احتياجي به دين باقي نمي گذارد. به انديشه ي شما رنگ دنيوي مي زند، به طوري كه رنگ ديني را از آن مي زدايد. احساس احتياج به تحليل مبدأ و معاد را از شما مي ستاند. وقتي كه اينها را گرفت به يك معنا مي شود گفت كه دين و ديانت جديدي ظهور كرده است، اما ديني كه اسم دين بر خود نگذاشته است. مكتبي كه همان كار دين را مي كند، يعني هم انگيزه مي دهد و هم انديشه، اما اسم دين بر خود نگذاشته است. اين اتفاقي است كه در تاريخ زندگي بشر جديد افتاده است و سكولاريسم ناميده مي شود و اكنون، چه مؤمنان و چه غير مؤمنان ، چه آگاهانه و چه نا آگاهانه، در دل و در بطن و متن اين فضا زندگي مي كنند.
با اين همه، بشر با از دست دادن انگيزه ي ديني و انديشه ي ديني چيزهايي را از دست داده است. سكولاريسم گر چه به ظاهر چنين مي نمايد كه جاي دين را پر كرده و به آدميان انگيزه و انديشه مي دهد، ولي قادر نبوده چيزهايي را جبران كند.به همين دليل است كه شما همواره مي بينيد كه در جوامع غير ديني حسرتي براي دينداري وجود دارد، حتي نزد كساني كه چندان هم اهل ايمان نيستند. چيزهاي گمگشته و مفقود و به دست نيامده ، و نا كاميهايي وجود دارد كه در دل عقلانيت سكولاريسم قابل حل نيست. وقتي عقلانيت محض حاكم بشود، از يك طرف زندگي كاملاً تحت محاسبه و حسابگري در مي آيد، اخلاق سودجويانه مي شود، انديشه علمي مي شود، و وسايل همه تكنيكي و ماشيني مي شود- اينها همه به جاي خود – ولي يك چيز از ميان مي رود، و آن عنصر گذشت و فداكاري و جود و كرم است.
ملاك و مدار محاسبات عقلي سود است. اگر كسي به دنبال سود خود نرود عقلش لنگي دارد . منتها، وقتي كه اين سود جوييها مقابل هم قرار مي گيرند زندگي را جهنم مي كنند. به همين سبب در تئوري پردازيهاي جديد سياسي و اجتماعي همه ي كوشش بر اين است كه منافع شخصي را با منافع جمعي موافق آورند و منطبق سازند. اما پارادوكس « طفيلي گري» در اينجا مي گويد كه اين كار به طور كامل امكان پذير نيست.در يك انقلاب اجتماعي يا در يك اعتصاب كارگري هميشه كساني پيدا مي شوند كه كنار گود بنشينند و به اعتصاب و انقلاب نپيوندند ، با اين محاسبه ي عقلاني كه اگر اعتصاب و انقلاب به خواسته ي خود رسيد همه بهره مند مي شوند، از جمله كنار گود نشينان ، و اگر به خواسته ي خود نرسيد، انقلابيون و اعتصابيون مجازات مي شوند اما كناره گيران سالم جسته اند. اين يك محاسبه ي خالص عقلاني است. البته تئوري پردازيهاي ليبرال دموكراسي همه براي آن است كه لزومي به گذشت نيفتد، و اين معضله ي بزرگي براي آنان است. لبّ كلام اينكه عقل كه خود طرف دعوا و منشأ نزاع است
نمي تواند داور و رافع نزاع باشد.
انسانهايي كه فقط اهل مطالبه اند، فقط اهل احقاق حقوق اند، و فقط اهل بيش تر سود بردن اند، وقتي روبروي هم قرار مي گيرند به دريدن هم مي پردازند. در عقلانيت عنصر گذشت را پيدا نمي كنيد. اين چيزي است كه بشر جديد فاقد آن است. اگر براي اين عنصر انگيزه اي يافت شود حتماً انگيزه اي ديني يا شبه ديني است. يعني، از جاي ديگري بايد اين انگيزه را به او تزريق كرد.اينكه اقبال لاهوري مي گفت: « عقل تا بال گشودست گرفتارتر است» منظورش همين بود. اگر اين جهان هنوز هم قابل تحمّل و زندگي است صرفاً به خاطر همان چند نفر آدمي است كه اندك گذشت و انسانيتي در زندگي خود داشته اند. اگر همين هم از اين دنيا رخت بربندد آن وقت جهنمي به پا خواهد شد كه هيچ نسيمي از بهشت در آن نخواهد وزيد. ( سروش، 1384 : 80 الي 95 )
به نظر مي رسد مقصود دكتر سروش از عقلانيت محاسبه گر همان عقلانيت صوري است كه فقط به كسب سود مادي و رسيدن به اهداف مادي توجه دارد و در قسمت اول بحث كه عقلانيت را سازگار با وحي مي دانست منظور عقلانيت ذاتي بوده است كه طبيعي ذات هر انساني است و در نهاد انسان به طور خدا داداي و طبيعي وجود دارد . اما در جامعه ي كنوني چون عقلانيت صوري مسلط است بنابر اين اعمال در جوامع بر اين اساس شكل مي گيرد و اعمال منبعث از اين شيوه ي عقلانيت باعث نزاع و محاسبه گري و از بين رفتن عواطف شده است.
در اين بخش عواقب سكولار شدن يكي از بخش هاي جوامع اسلامي ( بخش علمي) را مورد بررسي قرار مي دهيم:
تبعات جايگزيني علم ديني با علم سكولار در جوامع اسلامي
1. علم زدگي و سوء استفاده از اعتبار علم،
2. بحران هويت،
3. رواج نسبي انگاري در زمينه ي معتقدات ديني،
4. منحصر كردن حوزه ي دين به امور اخلاقي و اخروي.
اينك به ترتيب به توضيح موارد فوق مي پردازيم.
1. به دليل موفقيت هاي علم تجربي در بعدهاي نظري و عملي، يك علم زدگي فوق العاده در بعضي از عالمان مسلمان به وجود آمده و همه چيز را تحت الشعاع قرار داده است. به طوري كه اگر كسي تخصصي در يكي از علوم تجربي داشته باشد ، هر نوع عقيده اي كه ابراز كند، هر چند خارج از حوزه ي تخصصش باشد ، وزنه دارد. بدين ترتيب عده اي با سوء استفاده از اعتبار علم، حتي بعضي از مسلمات ديني را هم مورد تشكيك قرار داده اند و مي دهند.
بعضي از مسؤولان فرهنگي ما هم از ترس اين كه مبادا بر چسب ضد علم بودن به آنها بخورد منفعلانه از كنار اين گونه اظهار نظرها مي گذرند.
متأسفانه جوّ تحصيلكرده هاي ما، چاشني عوام زدگي دارد. به همين جهت استفاده از اين جوّ ، با توسّل به شعارهاي علمي ، آسان است و به سهولت مي توان با خطابيات ذهن مخاطبان را جذب كرد.
علاج اين علم زدگي آن است كه حدود و ثغور علم را تبيين نماييم و روشن كنيم كه علم مشكل گشاي همه چيز نيست و آن نيز محدوديت هاي خودش را دارد. همچنين بايد روشن كنيم كه ما مباني عقلي خوبي براي مقابله ي فكري با تفكر سكولار داريم. البته در دو دهه ي اخير كتب بسيار خوبي در اين زمينه در غرب نوشته شده، ولي متأسفانه ترجمه نشده است. همچنين در حالي كه مطبوعات و محيط ما پُر از مقالات و آثار ترجمه شده است، ترجمه ها همه از نوع پوزيتيويستي و فراتجددي هستند و به هيچ وجه كُلّ جريانات عقلاني به راه افتاده در غرب را نشان نمي دهند. مثلاً انواع مختلف نوشته هاي الحادي ژان پل سارتر به فارسي ترجمه شده است. او در كتاب وجود و عدم صريحاً مي گويد اگر خدا وجود داشته باشد من آزاد نيستم . اما من آزادم، بنابراين خدا وجود ندارد. ولي هيچ جا نمي بينيد كه اقرارهاي آخر عمر سارتر را نيز به فارسي ترجمه كرده باشند. او كمي قبل از فوتش در گفتگو با يك ماركسيست گفت:
من فكر نمي كنم كه محصول شانس باشم- ذره ي غباري در جهان بلكه كسي هستم كه مورد انتظار بود ،آماده شد و از قبل شكل داده شد.
به طور خلاصه، موجودي هستم كه فقط يك خالق مي توانست به اينجا بياورد و اين ايده ي يك دست خلاق ارجاع به خدا دارد.
او با اين جمله ، خود را از كلّ نظامي كه پرورانده بود نجات داد.
تعيين حدود و ثغور علم كاري فلسفي مي باشد، و اين چيزي است كه مورد غفلت بسياري از عالمان معاصر قرار گرفته است. زيرا آنان فكر مي كنند تمام ادعاهايشان مبتني بر يافته هاي علمي محض است و لذا جايي براي فلسفه نمي ماند. بنابراين آنها دليلي براي توجه به فلسفه ندارند و در نتيجه از درك حدود توانايي هاي علم غافل مي مانند. بايد تفهيم كرد كه هر نوع انكار فلسفه خود نوعي فلسفه است. فرانك ويلچك(Frank Wilczek )، فيزيك دان پرينستوني ، به هنگام معرفي كتاب رؤياهاي يك نظريه ي نهايي تأليف واينبرگ( Weinberg ) ، كه نويسنده در آن به نقد فلسفه پرداخته بود، برآن است كه:
« واينبرگ عليرغم نظر خودش فلسفه پردازي مي كند».
2. الآن بسياري از جوامع اسلامي به علت عقب افتادگي در زمينه هاي علمي و فني دچار تزلزل هويتي شده اند و فكر مي كنند كه چون پيشرفت غرب مديون علم است بايد علم غربي را دربست پذيرفت و هر چيزي را كه با آن در تعارض است و يا كاري ندارد كنار گذاشت. بنابراين، چون علم سكولار غربي كاري با دين ندارد، اهميت انديشه ي ديني در اين جوامع كم تر شده است و بسياري از دانش پژوهانِ مسلمان، در همه ي ابعاد ، به اخذ انديشه از غربيان پرداخته اند. تفكر غربي آنچنان زواياي ديد آنها را عوض كرده كه به سختي مي توانند با ديد يك مسلمان نگاه كنند و با ذهن يك مسلمان بينديشند. ابوالاعلي مودودي مطلب را بسيار زيبا بيان كرده است ( سال 1943 ):
آنها به اين اعتقاد رسيده اند كه آنچه غرب ادعا مي كند صحيح است، درست، و آنچه غرب غلط مي پندارد ، نادرست است.
معيارهاي آنها براي حقيقت ، درستي، رفتارها، تمدن، اخلاق و انسانيت محكوم استانداردهاي غرب است . . . هر چيزي كه استانداردهاي غربي را داشته باشدبراي آنها ارضا كننده است و مايه ي افتخار، اما اگر استانداردهاي غربي را نداشته باشد آن را آگاهانه يا ناآگاهانه طرد مي كنند.
ما معتقديم كه جوامع اسلامي بايد در عين تعقيب جريان پيشرفت علم و توجه كامل به آن، هويّت خويش را نيز بازيابند و مطابق مصالح امت اسلامي قدم بردارند. اين به معناي بي اعتنايي به علم و فن آوري نيست، بلكه بدين معنا است كه صرف دنبال كردن غرب ما را به استغنا نخواهد كشاند، خصوصاً كه غرب هم در دهه هاي اخير به آفات علم و فن آوري پي برده و بعضي از متفكران غربي، براي از بين بردن ابعاد منفي علم و فن آوري به فكر چاره جويي افتاده اند.
در واقع، در چند دهه ي اخير بعضي از متفكران غربي به اين نتيجه رسيده اند كه اولاً اكتفا به علم تجربي انسان را يك بعدي بار آورده و از دست يابي به يك تصوير جامع از طبيعت محروم ساخته است و ثانياً علم تجربي خود فاقد جهت گيري عملي است و براي اينكه از علم در راستاي سعادت افراد و جوامع انساني، استفاده ي مطلوب بشود بايد از بيرون علم به آن جهت داد.
جوامع اسلامي كنوني ، به دانشمنداني نياز دارند كه در عين داشتن معرفت كافي در باب جهان بيني اسلامي، با دانش روز مجهز باشند. اين گونه عالمان مي توانند در عين دفاع از جهان بيني اسلامي به توسعه ي علمي جهان اسلام نيز كمك كنند.
3. در عصري كه علم سكولار حاكميت دارد ، مطلق انگاشته مي شود، حرف آخر را مي زند و متخصصان علوم تجربي غالباً كم ترين ترديدي در صحّت برداشت هاي يافته هاي علمي خود ندارند، در زمينه ي ارزشها و علوم ديني ، نسبي گرايي و تكثّرگرايي ترويج مي گردد و در جهت استدلال گفته مي شود كه در مورد علم اتفاق نظر وجود دارد،اما در زمينه ي معتقدات يا احكام ديني اختلاف نظر هست؛ چنين نتيجه گيري هايي از غفلت نسبت به چند نكته ي مهم ناشي مي شود:
الف) در مورد تعبير نظريه هاي مهم علمي جا افتاده ي زمان ما ، اتفاق نظر وجود ندارد ( كافي است به تعابير متفاوتي كه درباره ي نظريه هاي كوانتوم يا تبّدل انواع داروين وجود دارد نظري بيفكنيم).
ب) امروزه مباني بسياري از نظريه هاي موفق و جا افتاده ي علوم مورد مناقشه است.
ج) بعضي از نظريه ها كه در مباني فلسفي اختلاف دارند با يك قوّت،داده هاي تجربي را تعبير مي نمايند( مثل مكانيك كوانتومي سنّتي و مكانيك كوانتومي بوهمي). به همين جهت،بعضي از علما و فلاسفه ي معاصر،صحبت از تعين ناقص underdetermination ) ) نظريه ها توسط داده هاي تجربي مي كنند ( يعني داده هاي تجربي به طور يگانه يك نظريه را در مقابل بديل هاي آن برنمي گزيند). اينكه براي نظريه هاي علمي امتياز مطلق قائل باشيم ولي در مورد ساير دانش ها به نسبيت گرايي متوسل شويم، پشتوانه ي منطقي محكمي ندارد.
لازمه ي اينكه علم ما مرتب رو به تكامل است اين نيست كه ثباتي در كار نيست و همه چيز در تغيير است. اگر عنصر يا عناصر ثباتي در كار نباشد هرج و مرج خواهد بود نه تكامل. قرآن ما به پيروي از راه راست مي خواند. اما آيا راه راست هم در تغيير است؟ شك نيست كه فهم ها در طول زمان عمق پيدا مي كنند ولي مگر مي شود با نبودن ثابت ها اصلاً حرفي زد؟ ماجراي مناظره ي مورتيمرادلر ( Mortimer Adler)، فيلسوف معاصر امريكايي، با برتراندراسل، فيلسوف معروف انگليسي، اين مدّعا را به خوبي نشان مي دهد. در اواسط دهه ي 1930 يك موسسه ي امريكايي، مناظره اي بين ادلر و راسل به راه انداخت. موضوع مناظره اين بود كه آيا اصول مطلقي در آموزش وجود دارند يا نه؟ادلر معتقد بود كه جواب اين سوال مثبت است. اما راسل قبول نداشت كه مناظره ي ادلر با وي حائز اهميت باشد، و لذا با بي اعتنايي با ادلر برخورد كرد. . ولي چون اين مناظره بسيار مورد پسند ناظران قرار گرفت باز از ادلر دعوت شد كه با راسل به مناظره بپردازد. ادلر براي پذيرش اين مناظره ي دوم شرطي قرار داد و آن اين بود كه راسل روي مسأله اي موضع مثبت بگيرد و قبول كند كه ادلر بتواند روي آن موضع منفي اتخاذ كند. بالاخره مسأله اي پيدا شد كه راسل حاضر بود روي آن موضع مثبت بگيرد و اين مسأله عبارت بود از اين كه « آيا علم براي زندگي خوب و جامعه ي خوب كافي است؟». راسل حاضر بود كه به اين سوال پاسخ مثبت دهد و ادلر خوشحال بود كه موضع منفي اتخاذ كند. راسل به پا خواست و با اين شروع كرد كه علم براي زندگي خوب است و براي جامعه خوب است. ولي ضمناً متذكر شد كه علم نمي تواند چيزي درباره ي خوب يا بد بگويد و نمي تواند بگويد چگونه يك زندگي خوب در جامعه داشته باشيم. سؤالات ارزشي تنها به وسيله ي احساسات قابل جواب هستند. ادلر به پاخاست و گفت اگر مسئله ي ارزشها صرفاً به وسيله ي احساسات قابل جواب هستند، اين سؤال مطرح مي شود كه آيا همه ي احساسات به يك اندازه خوبند؟ در آن موقع راسل صريحاً عليه هيتلر اظهار نظر كرده و كار آلماني ها را غلط و و كار انگليسي ها را درست قلمداد نموده بود. ادلر بيانات راسل را از روي روزنامه ي نيويورك تايمز خواند و گفت:
لرد راسل ، من اين طور استنباط مي كنم كه شما احساسات خاصّي داريد و هيتلر احساسات خاصي دارد. شما گفتيد كه طرف شما حق است و طرف هيتلر باطل . شما به چه معياري درستي قضاوت هاي خودتان و اشتباه قضاوت هاي هيتلر را سنجيده ايد؟ اگر نسبت به احساسات شما معيار عيني وجود ندارد و اگر مسأله ي احساس است كه شما درست مي گوييد، هيتلر هم حق دارد كه احساس كند حق با او است. تنها چيزي كه مي تواند هر تعارضي راكه شامل درست و غلط است حل كند نيرو است- نيروي تعداد يا نيروي تفنگ.
اگر راه حلّي عيني براي چنين مسائلي وجود داشته باشد . . . در اين صورت بايد چيزي وجود داشته باشد كه درست يا غلط بودن يا خوب و بد بودن احساسات را بسنجيد و من تسليم شما هستم كه تنها چيزي كه احتمالاً مي تواند احساسات را بسنجد دانش است. پس بايد تسليم ذهن گرايي و نسبيت گرايي محض شويد و يا آنكه بپذيريد كه دانشي جز علم وجود دارد . زيرا من با شما موافقم كه علم نمي تواند هيچ مسأله ي ارزشي را حل كند.
راسل فقط حاضر بود كه تنها در موضع ذهن گرايي و يا نسبيت گرايي محض غوطه ور شود.
هر چيزي كه تحت عنوان يك نظريه بيان گردد، چيزهايي را به عنوان ثابت يا مطلق مفروض مي گيرد. آنهايي كه فهم دين را تابع علم روز مي كنند و مي گويند كه تحول علم ، هندسه ي دين را تغيير مي دهد، نه وظيفه ي علم را خوب درك كرده اند و نه نقش دين را. شكّي نيست كه آگاهي از علوم مختلف روي برداشت ما از جهان اثر مي گذارد، ولي عميق تر كردن برداشت ما غير از نفي مطلق ها است.
در مورد وجود مراتب مختلف معرفت ، در قرآن آمده است كه: فوق كلّ علمٍ عليم ( يوسف، 7 )
( و بالاتر از هر دانايي داناتري است)
از امام صادق (ع) نيز روايت شده است :
كتاب الله عزّوجل علي اربعة اشياء : علي العبارة و الاشارة و اللطائف و الحقائق. فالعبارة للعوام و الاشارة للخواص و اللطائف للاولياء و الحقائق للانبياء.
( كتاب خداوند عزّ و جل مشتمل بر چهار چيز است: عبارات، اشارات، لطايف و حقايق. عبارات براي عوام است و اشارات براي خواص ؛ لطايف براي اوليا است و حقايق براي انبيا.)
و در مورد عميق تر شدن معلومات ما با گذشت زمان ، در حديث آمده است كه:
و كم من حامل فقه الي من هو افقه منه
( چه بسا حامل فقهي كه آن را به فقيه تر از خود مي رساند)
به علاوه، وابسته كردن فهم دين به علوم روز و انكار نقش مهم وحي ناشي از عدم فهم استطاعت علوم تجربي و موقتي بودن نظريه هاي علمي و تعابير آنها و بعضي مطلق كردن ها است. همين نظريه ي نسبيت اينشتين خودش في الواقع مبتني بر بعضي ثابتات است. دانش هاي حسي در معرض تغيير و تبديل قرار دارند. اما سنن الهي علي رغم در سيلان بودن طبيعت ، ثابت هستند. در واقع ما با دو نوع معارف سروكار داريم.
الف) معرفت هايي كه صلاحيت تكامل دارند؛ مثل علوم طبيعي.
ب) معرفت هايي كه علي الاصول ثابت اند ولي قابل تعميق هستند؛ مثل معارف مربوط به مبدا و معاد.
به طور خلاصه مي توان گفت در شريعت، حوزه ي ثبات مشتمل بر اصول و اهداف و حوزه ي تغييرات مشتمل بر فروع و وسايل است.
4. يكي از پيامدهاي سلطه ي علم سكولار اين بوده است كه حوزه ي كاربرد دين را به امور اخلاقي و اخروي محدود كرده است. عده اي تحت تأثير توفيقات علم سكولار، اين انديشه را رواج داده اند كه دنيا را بايد با علم ( به مفهوم رايج آن) اداره كرد و دين صرفاً به كار آخرت مي آيد ؛ تعليمات ديني علي الاصول براي حيات اخروي جهت گيري شده اند و اگر آخرتي در كار نمي بود ما به دين محتاج نبوديم. بايد عقلا اين جهان را با تدبير عقلاني اداره كنند. دليل اينها اين است كه جوامع سكولار غربي بسياري از مشكلات را پشت سر گذاشته اند.
نكته اي كه اينان از آن غفلت كرده اند اين است كه فرض مي كنند ابعاد مختلف زندگي يك شخص از هم مستقل است و تأثيري در يكديگر ندارد.
همچنين گاهي اسلام درنماز و روزه و حجّ خلاصه مي شود و يا آنكه معارف اسلامي را صرفاً به فقه تقليل مي دهند . تحت اين شرائط ،استنتاج جدايي دين و دنيا طبيعي است. اما واقعيت اين است كه نه ابعاد مختلف حيات از هم مستقلند و نه اسلام در احكام فقهي خلاصه مي شود . به قول شهيد مطهري(ره ):
بعضي پا فراتر نهاده و گفته اند زندگي به طور كلي يك مسأله است و دين مسأله ي ديگر، دين را نبايد با مسائل زندگي مخلوط كرد. اين اشخاص اشتباه اولشان اين است كه مسائل زندگي را مجرد فرض مي كنند ؛ خير، زندگي يك واحد و همه ي شؤونش توأم با يكديگر است ؛ صلاح و فساد در هريك از شؤون زندگي، در ساير شؤون مؤثر است . ممكن نيست اجتماعي مثلاً فرهنگ يا سياست يا قضاوت يا اخلاق و تربيت و يا اقتصادش فاسد باشد، اما دينش درست باشد و بالعكس.
اگر فرض كنيم دين تنها رفتن به مسجد و كليسا و نماز خواندن و روزه گرفتن است ، ممكن است كسي ادعا كند مسأله ي دين از ساير مسائل مجزا است،اگراين مطلب فرضاً درباره ي مسيحيت صادق باشد درباره ي اسلام صادق نيست.
نكته اي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه فرهنگ اسلامي دربرابر علم قرار ندارد، بلكه اگر خوب به كار گرفته شود مي تواند علم روز را خوب هضم كند و سره را از ناسره جدا سازد. اينكه ما چشم و گوش بسته دم از علم بزنيم و اصلاً به محدوديت هاي آن كاري نداشته باشيم و بخواهيم با علم ناقصمان نسخه براي همه چيز بپيچيم نشانه ي كامل از جهل ما نسبت به رويدادهاي جهاني ، و نشانه ي بي خبري ما از تحولاتي است كه در چند دهه ي اخير در زمينه مباني علوم تجربي در انديشه بزرگان علم رخ داده است. ( گلشني، 1385 : 35 الي 43 )
منابع
1. توسلي، غلامعباس، جامعه شناسي ديني، تهران، سخن، 1380
2. سروش، عبدالكريم و ديگران، سنت و سكولاريسم، تهران، صراط، 1384
3. سراج زاده، سيد حسين، چالش هاي دين و مدرنيته، تهران، طرح نو، 1384
4. گلشني، مهدي، از علم سكولار تا علم ديني، تهران، پژوهشگاه علوم انساني
.دانش آموخته كارشناسي ارشد جامعه شناسي دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات تهران علي نوري-منطقه3